تبليغاتX
عاشقانه های همسرانه - جل الخالق! Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker
تو مرا می فهمی... من تو را می خواهم.. و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است
صبح چهارشنبه با کلی ذوق و شوق بیدار میشم که برم .سونو تا قلب بندانگشتی جا گرفته در وجودم را ببینم!

توی راه آیت الکرسی زمزمه میکنم ..در حد انفجار آب خوردم و دارم میترکم ...و این حس انفجار سه ساعت این مادر کوچک و منتظرو همراهی کرد تا تنها نباشه!

نوبتم میشه و ..در اوایل کار خانومه یه سوالایی میپرسه که تعجب میکنم ..جواب همشونو میدم: "نه"!

کلی دید میزنه و صفحه رو میچرخونه تا منم قلب کوچولوشو ببینم! اما یه چیز دیگه هم نشون میده!

میگه "احتمالا دوقلو داریا! " اولین چیزی که به ذهنم میرسه چیه؟ "کائنات ِ گلی!" تو دلم میگم :گلی؟ میکشمت!

اما زود از فکر و خیال در میاره منو و میگه ! اما قطعی نمیشه گفت! شاید لخته خون باشه!

باید یه نوع سونوی دیگه انجام بدی !

میترسم! میگم نه .اول با دکترم مشورت میکنم بعد میام اون نوع سونو ! پامو که از در میذارم بیرون زنگ میزنم به گلم جون..صدام مثل روزی که جواب مثبت رو گرفتم میلرزه..براش تعریف میکنم و میگه خب کاری نمیشه کرد! بذار ببینیم چیه!

ظهر با مامان حرف میزنم و برای اونم تعریف میکنم

عصر میشتابم به سوی دکتر جان که مامان زنگ میزنه و میگه ما هم داریم میاییم اصفهان نرو تا من هم بیام باهات! یک ربع دیگه میرسیم!

وای خونه به هم ریخته در حد سگ زدن و گربه رقصیدن! زود بر میگردم و خونه رو در عرض یک ربع تمیز میکنم و مهمونای عزیزمون میرسن..باز هم دستاشون پره از خوردنی و..!

یهو یه دلگرمی خاصی تو دلم جون میگیره وقتی مامان میاد..

میریم دکتر و در کمال ناباوری میگه یا دوقلو یا تهدید به سقط! کوتا بیا دکییییییی!

حسم بهم نمیگفت تهدید به سقط!  گفت استراحت کن و آمپول پرولوتون۲۵۰ هم داد ۴ تا !هفته ای یکی!

دروغ چرا! نگرفتم که بزنم!  تحقیق و سرچ کردم و دیدم من خ.ون.ریزی و ... نداشتم! کار خاصی هم نکردم که باعثش شده باشه!

مامان تعریف میکنه که مامانش(مامان بزرگم) چند تا از بارداری هایی که داشته دوقولو بودن که یکیش آب بوده و هیچ مشکلی برای اون یک به وجود نیاوردن ..میگه شاید تو هم اینو از اون به ارث برده باشی!

یه کم خیالم راحت میشه..

دکی گفت ۲ شنبه بیا برای سونو ..ولی من ۴ شنبه میرم! لجبازی نیست! یه حسیه که مطمئنم میکنه که خطری نیست!

مامان و بابا تا صبح جمعه خونمون بودن

من اون دو روز واقعا عذاب وجدان داشتم وقتی میدیدم مامان و گلم جون هر دو تو آشپزخونه میپزن و میشورن و مرتب میکنن و سفره پهن میکنن و بعد دوباره ...

در کنار عذاب وجدان یه حس خوب هم آدمو همراهی میکنه..یه چیزی شبیه خوشبختی..!

وقتی رفتن حالم خیلی بد شد! یه همسایه داشت تو حیاطشون کباب درست میکرد بوش تا شب توی بینیم بود و بالاخره برای اولین بار حالت ت.ه.وع واقعی به سراغم اومد و... 

وقتی رفتن حال روحیم بود که روی جسمم هم اثر گذاشت و باعث شد با دوتا ماسک روی صورتم بوی غذای در حال پخت رو تحمل کنم!  خداییش دو تا ماسک هم حریف بوی گوشتی که توی زودپز در حال پخت بود نمیشد! البته مراحل پخت برنج و گوشت رو هم گلم جون انجام داد و من فقط دستورالعمل میدادم! تمام ظرفها رو بعدش شست و جابجا کرد و آشپزخونه رو گل انداخت و برام میوه آورد و بعد خوابیدیم!


مامان بزرگم بود که میگفتم حدس زده بود خب؟ یادتونه؟ به زنعموها هم حدسشو انتقال دادن و اونا هم چپ و راست مامان رو سین جیم میکنن!فوضولا! دقیقا هر دوشون هم به کانال ارتباط خبری ولایت متصلن! و این یعنی ...

بنده خدا مامانم عاجز شده بود ..گفتم این بار پرسیدن بگو آره ..به درک !بذار بدونن دیگه شتر سواری که دولا دولا نمیشه! تا خبری نبود که یه سره سوال میکردن..حالا هم که هی میپرسن! چقدر متنفرم ازشون!

امروز عصر هم میرم خونه مادرشوهری..به اونا هم میگم ..چون نسبت فامیلی دور داریم بهتره خودم بهشون بگم تا از این و اون بشنون!

بیخیال خون خودمو کثیف نکنم !

برای اون یکی قلو هم دعا کنید که یا درست و حسابی شکل بگیره یا اصلا هیچی نباشه و تا ۴ شنبه جذب شده باشه!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت   توسط جون جون  |