تبليغاتX
عاشقانه های همسرانه Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker
تو مرا می فهمی... من تو را می خواهم.. و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است

عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
روز و شب زیر لبم اسم تو را ذکر کنم
دوستم داشته باش... دوستم داشته باش
من به آن می ارزم که به من تکیه کنی
گل اطمینان را تو به من هدیه کنی
من به آن می ارزم که در این قربانگاه، تو به دادم برسی
تو نجاتم بدهی از غم بی هم نفسی
تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم
دوستم داشته باش... دوستم داشته باش
من به آن می ارزم که به من تکیه کنی
گل اطمینان را تو به من هدیه کنی
تو به آن می ارزی که اسیر تو شوم و به یمن نفست
آن قدر زنده بمان تا که پیر تو شوم
تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم


امروز بیست و هفتیم ماهگرد عقدمونه..

از چند روز قبلش مسابقه میدیم که ببینیم کی زودتر یادش میاد بیست و ششم هر ماه را ... و این چند ماه اخیر تویی که یادته! تویی که مچمو میگیری و زود بهم میگی: جلبک! یادت نبود؟(آی کیوی جلبک تو خونه ما کلمه ایه که خیییلی تکرار میشه ..سر هر اشتباهی که به حافظه مربوط بشه ! )

خلاصه که امشب هم به روال ماه های قبل بیرون شام میخوریم ..قرعه به نام ش.هرزاد افتاده ولی من یاد غذا که میفتم چه مورد علاقه و چه غیر از اون حال بدی بهم دست میده..

اما موقع خوردن فراموش میکنم 


حافظه بویایی به شدت قوی شده..یعنی بوی اون کبابی که همسایه ها درست میکنن با یه تحریک کوچیک دوباره میپیچه توی بینیم ! وای نه ! اینجا اداره است! بیخیال این یادآوریها ! کار دست خودم میدم!

شبها حالم بدتر از روزهاست! اونقدر که گلم جون داره این فکر میاد به سراغش که نکنه به اون وی.ار دارم..اما نه ..خودم میدونم که چون شبها غذا درست میکنم استرس از بویی که خواهد پیچید حالمو بد میکنه.. گرچه گاهی ماسک هم میزنم ..اما...یاد باد آن روزگاران یاد باد..

اما در کل راضیم! نسبت به مدلهای مختلفی که توی فامیل و همکاران دیدم من شاهکارم..خیلی خوبم!(خدایا حالا خودم خودمو چشم نزنم !)

از مهربونی های زبونی و عملی جناب همسر هرچی بگم کم گفتم! حق مطلب با این جمله ها ادا نمیشه!

فردا چهارشنبه است؟ آره ...فردا مامان بابا میان ..هورااااااااااااااااااااااااااااا

این یعنی استراحت! یعنی یکی دو روزی غذا نپختن و ظرف نشستن ..نازی مامانمممم دو هفته پیش با خودش از ولایت کوفته تبریزی درست کرده بود و آورده بود ! میدونه که دوست دارم ..این بار هم گفته  تو چیزی درست نکن من شام میارم ...مرسیییییی

راستش از ته ته دل میخوام برم خونشون بمونم..تازه وقتایی که مامان پیشمه میفهمم که جاری ۱ چرا موندگار شده خونه مامانش!

خب حق داره! واقعا یه محبت خاصی به دخترشون ابراز میکنن که هیشکی نمیتونه!

اما خب.. از طرفی کارمندی باعث نرفتن میشه و از طرفی گلم جون که دلم نمیاد به هیچ وجه تنهاش بذارم..به هیچ وجه خودم هم نمیتونم بدون اون دیگه جایی تنهایی بمونم..بدجوووور نبودنش اذیتم میکنه.

اون عذاب وجدان هم به یک طرف دیگه! عذاب وجدانی که وقتی یکی مدام از آدم پذیرایی میکنه میاد سراغش! حتی اگر پدر مادر باشن که بی منت برای بچه هاشون کاری رو انجام میدن..


این روزها توی خونه تپل مپل صدا میشم!

شاید چون نسبت به قبل لباس راحت تری میپوشم چاق میبینه منو..یا شاید به خاطر سفت شدن بدنم!

اما تا یک هفته پیش که وزن اضافه نکرده بودم!(نبایدم بکنم ..حالا زوده! )


هفته آینده مامان بزرگی که ولایته ختم انعام و آش پزون داره برای عمه خدابیامرز..برنامه هرساله..

اگه خدا بخواد و حالم بد نباشه میریم..شنبه اش هم که عید قربان و تعطیل !بازم یه مرخصی کوتاه میشه از آشپزخونه!

دغدغه ام شده برخورد با عموها و بقیه فامیل که همه توی ختم انعام هستن..

پسرعموها هم معمولا اهل مزه پرونی هستن و امیدوارم این بار به پر و پای من نپیچن ..

این موش موشیه تو راهی ما از دو طرف توی خانواده پدری و مادری من میشه اولین نتیجه!  ای جااااان..کلی مامان بزرگ و بابا بزرگها ذوق میکنن که نتیجه اشون رو هم دیدن!(ان شاالله)


راستی جمعه شبی که گذشت خونه جاری ۲ دعوت بودیم و موقع سرخ کردن مرغها ...نتونستم توی خونه بمونم (خونشون خییییییل کوچیکه یه هال ۲۰ متری شاید) این شد که رفتم طبقه بالا خونه جاری ۱ و شام هم اونجا با گلم جون دوتایی خوردیم و خلاصه کلی تابلو شدم..وقتی بوی مرغ سرخ شده رفت و اومدم پایین یکی یکی برادرشوهریا(۲تاشون که خیلی مهربونن نسبت به بقیه!) میومدن حالمو میپرسیدن و میگفتن چت شد و الان خوبی و ایناااا ...البته همیشه نسبت به من مهربون و خوش رفتارن اما اینبار واقعا خجالت میکشیدم از احوال پرسیشون..حالا منظور خاصی نداشتنااا ولی من..

جاری ۱ هم میگفت اشتباه کردی و بچه داری مصیبته و..

جاری ۲ هم میگفت نکنه حدیث (بچه جاری۱) رو دیدی هوس کردی؟ جواب دادم : مگه بچه دار شدن هوسیه ؟ با چشم و هم چشمی مگه میشه بچه دار شد؟؟؟؟ قضیه مهم تر از این حرفاس ! که گفت:آره خبببب!... اینم من بودم توی اون لحظه!

اون شب مادرشوهری نذاشت ظرف بشورم! ای جاااااان اینقد که مهربونه! جاری ۲ هم باز حرصی شد و گفتن تو هم که رفتی مرخصی!فقط موندم من!...جواب هم این بود که شما هم میتونی مرخصی

البته عصبانی نگفتم..طبق معمول محترمانه! ولی خب همچین میسوزونن آدمو! چی گیرشون میاد؟


همکارم اومد پیشم بشینه..فعلا بای

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/26ساعت   توسط جون جون  | 

سلام و صبح چهارشنبه همگی بخیر

داریم میگذرونیم و هرچی کمتر خونه باشم روزها برام سریعتر میگذره

مثل دیروز!

دیروز عصر رفتم دکتر..همون دکتر اولیه خودم که رفته بود سفر خارج برگشته بود و من برای مشورت و از طرفی باز کردن پرونده قطعی پیش ایشون رفتم مطب ..خیلی شلوغ بود و منم بی نوبت رفته بودم..خیلی ها با گل اومده بودن پاچه خاری! آخه دو روز بود از سفر برگشته بود.

خلاصه نوبتم شد و تا عدد بتای اولین آزمایشم رو دید(قبل از اینکه من ماجرای آخرین سونو رو بگم) گفت دوقلو نباشه! همون حرفی که خودم بعد از گرفتن آزمایش تو دومین پست بعد از خبر دادن به شما نوشته بودم! خنده ام گرفت و ماجرا رو تعریف کردم و سونوها رو نشونش دادم و گفت الان برای نظر قطعی زوده .تهدید به سقط هم نیست.اگه عجله داری برو سونوی داخ.لی و اگر هم نداری بذار یک ماه دیگه برو همون معمولی!

ما هم که خدای صبر ! و اصلا ۷ ماهه به دنیا نیومدیم..میذارم یک ماه دیگه میریم!

البته آقای پدر آینده(آخییییییی بهش نمیاد!) میگه بذار دو ماه دیگه برو تا یهو جنسیتش هم بهمون بگن! 

ولی نه ! همون یک ماه آینده میرم!

خلاصه که به احتمال  زیاد دیگه پیش دکتر قبلی که خیلی هم دوستش داشتم و اخلاقش خوب بود نمیرم..چون اعتمادم نسبت به ایشون بیشتره والبته تجربه اش هم!

دیگه اینکه موقع برگشت بعد از مدتها ذرت خوردیم و کلی چسبید ... یه نمایشگاه از این موقت ها هم توی چهارباغ بالا دیدیم که کلی کتابای قشنگ برای کودکان داشت..برای رده های مختلف سنی..برچسب تزئینی و مداد رنگی هم پسندیدیم ولی پول به اون اندازه همراهمون نبود و موکول شد به امروز که دوباره بریم ..هم من چندتا کتاب میخوام هم فرزند!

سینما هم میریم ..احتمالا برای فیلم  "کت.اب قان.ون"..به داداشی هم زنگ میزنم که اگه درس و کلاس نداره بیاد باهامون ..اگه بیاد برای شام بعد از سینما هم پیراشکی درست میکنم که بریم کنار رودخونه بخوریمممم 

سخت ترین کارها این روزا برام آشپزی و تمیز کردن خونه است !

کاش اصلا به غذا احتیاج نداشتیم!


احتمالا در چند هفته آینده عروسی نوه عمه گلم جون دعوتیم و من امیدوارم تا اون موقع سایز لباسهام تغییر نکنه


آخر هفته خوبی داشته باشید ..و..

بدرووود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/20ساعت   توسط جون جون  | 

هرگز چيزی مرا اين‌گونه
شاد نکرده بود
که در تلألو لبخند تو
                           ماه شدم.

گفته بودم چنان دوستت خواهم داشت
که معنی دوست داشتن را
عوض کنند؟

 

ازت خوشم میاد! ازت خسته نمیشم..دلگیر نمیشم..استرس هام با گذر زمان مدلشون عوض میشه..اولا دغدغه دوری راه بود..کنارش دغدغه زندگی مشترک و هزارن مشکلی که ممکن بود پیش بیاد ..دغدغه بعد دغدغه مالی و خونه..دغدغه مشکلات و یکی دوبار گردوخاک اخلاقیمون به مرور محو شد..نابودشون کردیم ..شد دغدغه آینده ..

وحالا دغدغه از دست دادن هرچی که تاحالا این حس های خوب رو بهم داده

خدایا من چقدر شکر کنم که راضی باشی ازم؟ خودم که راضی نیستم از خودم...خدایا میترسم بگم از چی میترسم ولی تو خوب از دل ماها خبر داری..تنهامون نذار و باز هم کمکمون کن


مجیدم.. من باهارم تو زمين
من زمين‌ام تو درخت
من درخت‌ام تو باهار
ناز ِ انگشتاي ِ بارون ِ تو باغ‌م مي‌کنه
ميون ِ جنگلا تا‌ام مي‌کنه.
 
تو بزرگي مث ِ شب.
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگي
مث ِ شب.
خود ِ مهتابي تو اصلاً، خود ِ مهتابي تو.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/17ساعت   توسط جون جون  | 

صبح چهارشنبه با کلی ذوق و شوق بیدار میشم که برم .سونو تا قلب بندانگشتی جا گرفته در وجودم را ببینم!

توی راه آیت الکرسی زمزمه میکنم ..در حد انفجار آب خوردم و دارم میترکم ...و این حس انفجار سه ساعت این مادر کوچک و منتظرو همراهی کرد تا تنها نباشه!

نوبتم میشه و ..در اوایل کار خانومه یه سوالایی میپرسه که تعجب میکنم ..جواب همشونو میدم: "نه"!

کلی دید میزنه و صفحه رو میچرخونه تا منم قلب کوچولوشو ببینم! اما یه چیز دیگه هم نشون میده!

میگه "احتمالا دوقلو داریا! " اولین چیزی که به ذهنم میرسه چیه؟ "کائنات ِ گلی!" تو دلم میگم :گلی؟ میکشمت!

اما زود از فکر و خیال در میاره منو و میگه ! اما قطعی نمیشه گفت! شاید لخته خون باشه!

باید یه نوع سونوی دیگه انجام بدی !

میترسم! میگم نه .اول با دکترم مشورت میکنم بعد میام اون نوع سونو ! پامو که از در میذارم بیرون زنگ میزنم به گلم جون..صدام مثل روزی که جواب مثبت رو گرفتم میلرزه..براش تعریف میکنم و میگه خب کاری نمیشه کرد! بذار ببینیم چیه!

ظهر با مامان حرف میزنم و برای اونم تعریف میکنم

عصر میشتابم به سوی دکتر جان که مامان زنگ میزنه و میگه ما هم داریم میاییم اصفهان نرو تا من هم بیام باهات! یک ربع دیگه میرسیم!

وای خونه به هم ریخته در حد سگ زدن و گربه رقصیدن! زود بر میگردم و خونه رو در عرض یک ربع تمیز میکنم و مهمونای عزیزمون میرسن..باز هم دستاشون پره از خوردنی و..!

یهو یه دلگرمی خاصی تو دلم جون میگیره وقتی مامان میاد..

میریم دکتر و در کمال ناباوری میگه یا دوقلو یا تهدید به سقط! کوتا بیا دکییییییی!

حسم بهم نمیگفت تهدید به سقط!  گفت استراحت کن و آمپول پرولوتون۲۵۰ هم داد ۴ تا !هفته ای یکی!

دروغ چرا! نگرفتم که بزنم!  تحقیق و سرچ کردم و دیدم من خ.ون.ریزی و ... نداشتم! کار خاصی هم نکردم که باعثش شده باشه!

مامان تعریف میکنه که مامانش(مامان بزرگم) چند تا از بارداری هایی که داشته دوقولو بودن که یکیش آب بوده و هیچ مشکلی برای اون یک به وجود نیاوردن ..میگه شاید تو هم اینو از اون به ارث برده باشی!

یه کم خیالم راحت میشه..

دکی گفت ۲ شنبه بیا برای سونو ..ولی من ۴ شنبه میرم! لجبازی نیست! یه حسیه که مطمئنم میکنه که خطری نیست!

مامان و بابا تا صبح جمعه خونمون بودن

من اون دو روز واقعا عذاب وجدان داشتم وقتی میدیدم مامان و گلم جون هر دو تو آشپزخونه میپزن و میشورن و مرتب میکنن و سفره پهن میکنن و بعد دوباره ...

در کنار عذاب وجدان یه حس خوب هم آدمو همراهی میکنه..یه چیزی شبیه خوشبختی..!

وقتی رفتن حالم خیلی بد شد! یه همسایه داشت تو حیاطشون کباب درست میکرد بوش تا شب توی بینیم بود و بالاخره برای اولین بار حالت ت.ه.وع واقعی به سراغم اومد و... 

وقتی رفتن حال روحیم بود که روی جسمم هم اثر گذاشت و باعث شد با دوتا ماسک روی صورتم بوی غذای در حال پخت رو تحمل کنم!  خداییش دو تا ماسک هم حریف بوی گوشتی که توی زودپز در حال پخت بود نمیشد! البته مراحل پخت برنج و گوشت رو هم گلم جون انجام داد و من فقط دستورالعمل میدادم! تمام ظرفها رو بعدش شست و جابجا کرد و آشپزخونه رو گل انداخت و برام میوه آورد و بعد خوابیدیم!


مامان بزرگم بود که میگفتم حدس زده بود خب؟ یادتونه؟ به زنعموها هم حدسشو انتقال دادن و اونا هم چپ و راست مامان رو سین جیم میکنن!فوضولا! دقیقا هر دوشون هم به کانال ارتباط خبری ولایت متصلن! و این یعنی ...

بنده خدا مامانم عاجز شده بود ..گفتم این بار پرسیدن بگو آره ..به درک !بذار بدونن دیگه شتر سواری که دولا دولا نمیشه! تا خبری نبود که یه سره سوال میکردن..حالا هم که هی میپرسن! چقدر متنفرم ازشون!

امروز عصر هم میرم خونه مادرشوهری..به اونا هم میگم ..چون نسبت فامیلی دور داریم بهتره خودم بهشون بگم تا از این و اون بشنون!

بیخیال خون خودمو کثیف نکنم !

برای اون یکی قلو هم دعا کنید که یا درست و حسابی شکل بگیره یا اصلا هیچی نباشه و تا ۴ شنبه جذب شده باشه!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت   توسط جون جون  | 

مطالب قدیمی‌تر