
ناراحتیم![]()
هردومون ..عموی گلم جون فوت کرد ..همونی که هفته پیش رفته بودیم عیادتش..سرطان خون و استخوان و رماتیسم و .. دو ماهه از پا انداختش..فکر مکینم یک هفته یا شایدم کمتر اسیر بیمارستانا بود ...خدا رحمتش کنه ..باز هم خدا خیلی دوستش داشت که بیشتر از این رنج نکشید و ..![]()
بعد از افطار ساعت ۸ بود که مادر شوهری زنگ زد و من جواب دادم و ...خبر بد رو داد .منی که ۷ یا ۸ بار بیشتر عمو رو ندیده بودم دلم میخواست بلند گریه کنم ..ولی خب بروز ندادم تا یواش یواش به گلم جون بگم ..
خدایا من تا حالا از این خبرا به هیچ کس ندادم...اصلا راهشم بلد نیستم...
چه سخت بود !
بدتر از اون دلداری دادن هم بلد نیستم..یعنی بلدم چی بگما ولی وسطاش خودمم گریه میکنم یهو !
خلاصه تا دم در خونشون بردمش(نزدیکمون هستن)نزدیک خونه بهش گفتم فکر کنم یه اتفاقی افتاده بود چون مامانت صداش یه جوری بود !![]()
یه کم جلوتر صدای قرآن رسید به گوشمون ..جفتمون وایستادیم ! یعنی میخکوب شدیم ..من که دیگه گریه ام گرفت..مادرشوهری و پدرشوهری هم همون موقع رسیدن و دیگه همه گریـــــه!
بد بود ..شب بدی بود چون صورت همسرمو خیس و قرمز میدیدم ..هق هقشو میشنیدم ..خیلی سخت بود ..وای خدا دیگه منو توی این شرایط قرار نده خواهشا![]()
دوساعتی نشستیم کنار خانواده اش ..کنار یه دونه دختر و یه دونه عروسش ..مادر و دختر خوددارتر از عروس بودن(دخترش امسال پیش دانشگاهیه ) یعنی اونا واسه بقیه آب قند درست میکردن ! نمیدونم توی این شرایط خصلت خوبیه یا بد !
عروسشون خداییش عینه دخترش این مدت ازش پرستاری میکرد ..خیلی هم گریه کرد
وای خدای من ..امشب گلم جون خواب نداره ..روی تخت دراز کشیده و به سقف خیره شده..شربت بردم براش ..میوه بردم ..فکر کنم تنهاش بذارم بهتره نه؟
فردا صبح هم باید بریم برای خاکسپاری..بعد از افطار هم مراسم ختم.
خدایا من امشب ترسیدم
خدایا من از اون کفنی که داشتن بهش سوره ملک میخوندن ترسیدم
*راستی..جاری ۱ هم که باردار بود امشب بستری شد که فردا صبح زود عمل بشه و نی نیش به دنیا بیاد.چه شبی به دنیا میاد طفلکی
.
فردا هیشکی از ماها نمیتونه بره پیشش همه میرن باغ رض.وان
یعنی دیگه ذوقی ندارن؟پدرشوهری بعد از ۱۲ سال داره نوه دار میشه اونم نوه پسری
..حیف شد ![]()
*از راهنمایی های همه دوستان بابت پست قبل خیـــــلی ممنونم![]()
علی آقا از لطف و البته اعتماد شما هم بسیار ممنونم..![]()
ولی...فکر کنم دیگه نشه بریم مسافرت
..برنامه مرخصی و اینا همه جور شده بود ...میخواستیم اول مهر بریم ..ولی انگار قسمت نبود !
فکر میکنم توی این شرایط درست نباشه بریم سفر..به خاطر احترام به پدرشوهری .![]()
سلام ..اول هفته همگی خوش
من به علت سردردهای مکرر دیگه تا آخر ماه روزه نمیگیرم !
خدایا خودت دیگه ببخش..میترسیدم به چشمام فشار بیاد و دوباره ضعیف بشه خب
تو که راضی نیستی که ..نه؟
در حال برنامه ریزی برای یه مسافرت 2 هفته ای هستیم ..همراه بابا و مامان و داداشی .![]()
اولین مقصد قم و تهران ِ ... خاله ها و دایی هام به شدت شاکی هستن چون از وقتی عقد کردیم هی گفتن بیایید پاگشا ..هی ما گفتیم مرخصی نمیدن و 5 شنبه جمعه عجله ای میشه و اینا ..حالا میخواییم بریم...مرخصی هم جوره ..فقط تاریخ شروع رو هنوز معین نکردیم تا وقتی که تاریخ دقیق ثبت نام داداشی مشخص بشه .
بعد از قم و تهران شاید بریم ب.انه ..این پیشنهاد باباست ولی من ق.شم رو ترجیح میدم ..انگار عقده شده باشه ها ! در اون حد ! ![]()
***کسی تجربه سفر به ب.انه اون هم تو ماه مهر رو داره؟ جای دیدنی هم داره یا فقط مرکز خریده؟ مرکز خریدای معروفش کجاهاست؟ هتل یا مهمانسرای خوب داره؟
***قشم چطور؟ گرم که دیگه نیست ؟ از لحاظ خرید و اینها الان چجوریاس بازارش ؟
اینا ...
دو سه روز پیش آقای خونمون دوتا از این شربت های ت.کدانه خریده ..با طعم زرد آلو و گریپ فروت! من همون اول گفتم آخه گریپ فروت که تلخه که !
میگه نــــــــه حتما شرینش کردن
...خولاصه ..زردآلو رو خوردیم و دیروز رسیدیم به دومیش ! من اول خوردم ! اوه اوه اوه
....دادم رفت هوا ! بعدشم خودش خورد کلی خندیدیم ! البته من چون خدای حرص خوردن هستم حرص هم خوردم از مثبت اندیشی آقامون ![]()
حالا هدف اصلی از گفتن اینا:
دیشب داشتیم نوشابه باز میکردیم واسه هم
..من میگم: شربت آبلیموی من !(آخه هردومون خیلی دوست داریم و اگه دلستر نداشته باشیم..دوغ هم نداشته باشیم شربت آبلیمو حتما هست)
بعد میخنده و میگه شربت گریپ فوروت من !!!![]()
![]()
آی ضدحال زد !
اخم کردم میگم نامردددددددد یعنی من تلخمممم؟
تو نتونستی یه قلپ از شربتش رو بخوری کـــــه..یعنی منم تلخممممم..بد مزه ام؟؟ (شاکی بودم اساسی)
دیگه داشتم نقشه قهر رو هم میکشیدم !![]()
بعد تازه انگار فهمیده باشه چی گفته میگه نــــــــــه ! از لحاظ خاصیتش گفتم
...ویتامین سی داره ..ویتامین فلان داره ...![]()
خلاصه دراز گوش شدم و خوابیدیم
*آرشیوم رو یک ماهی میشه ثبت موقت کردم ..از دوستان ِ شناس کسی ماه خاصی رو خواست در خدمتم
*نظرات تاییدی شده چون یه نفر که میدونم کیه( چون قضیه آی پی رو فراموش کرده و قبلا برام نظر داده) اومده جار میزنه که میدونم ولایتتون فلان جاست و اینا ! بعدشم که تاییدی کردم میگه نکنه خجالت کشیدی بگی ولایتتون کجاست ..اونجا هم شهریه واسه خودش!؟(نه بابا..
) ... اولا که فکر کنم بیشتر شما خجالتی هستی ..چون روت نشد اسمتو بنویسی و نقطه چین گذاشتی ! دوماً خیلی ها مستقیماً توی وب اسم شهرشون رو نمیارن یکی از دلایلش اینه که ممکنه یه همشهری یا فامیل با سرچ اسم شهر یا موارد دیگه اتفاقی برخورد کنن به وبشون و باقی قضایا.... سوماً تقریباً 60 درصد خواننده های وب من که وبلاگ دارن و من میشناسمشون میدونن من کجایی هستم! .. پس : بیشین بینیم با !![]()
نظرات هم تاییدی خواهد ماند!
منتظر نظرات و راهنمایی هاتون در مورد قشم و بانه هستماااا !