تبليغاتX
عاشقانه های همسرانه Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker
تو مرا می فهمی... من تو را می خواهم.. و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است

 

اینم یه پست اختصاصیه اختصاصی

حتی موهایم می‌خندند
وقتی با تو حرف می‌زنم
آقای من!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/12ساعت   توسط جون جون 

از سه شنبه ظهر تا همین امروز صبح خونه مادرشوهری بودیم..عروسی خوب بود ..تنوعی بود در حال و احوالاتمون..

دیروز عصر هم پاتختی..یا به قول اصفهانی ها "بُندُر تخت" !.روناک شرح مفصل پاتختی اصفهان رو نوشته ..اما منم یه خلاصه بگم که: اینجا با حضور آقایون برگزار میشه و مجری(اعلام کننده هدایا) هم آقا میباشد..

مثله بقیه پاتختی ها دخترهای هر دو فامیل شعرهای مختلف و بامزه میخونن ..و طرف مقابل هم با شعر جواب میدن! در کل آخرهاش دیگه خطرناک میشه و تبدیل میشه به رجز خونی!

یه کار جالب که توی پاتختی تا حالا ندیده بودم انجام بدن ..کادو کردن دوتا کبوتر سفید توی جعبه بود و بعدش بعنوان "دو دستگاه تمام اتوماتیک گندم خوری "اعلام شد  و رهاشون کردن توی اتاق!

یه کم هم غیبت جاری رو بنویسم تا پستم قبول درگاه حق باشه!

در تمام مدتی که توی جشن عروسی بودیم..حدیث جان  در آغوش جاری ۲ یا مادرشوهری بودن...حتی موقع شام این مادر نگفت بدینش به من! شما زحمتتون میشه ...نمیتونید شام بخورید!!!  بنده خدا مادرشوهری یه دستی و با فلاکت شام خورد...تازه من مدام برای مادرشهوری غذا کشیدم و سالاد میذاشتم و در نوشابه باز میکردم و... انگار مثلا بچه من بغل ایشون بود! به جای جاری عذاب وجدان گرفته بودم ! عین خلا!! هی میگفتم نتونستید شام بخوریداااا ! شاید جاری بفهمه منظورمو یه تعارف بکنه که بچه مو بدین خودم ..شما شامتونو بخورید!!!  دییدم نخییییر!!!  با خواهرشوهری گاهی به هم نگاه میکردیم از سر تعجب و بعد چشمای گرد شدمونو تنگ میکردیم که تابلو نشیم!

آخیییی خالی شدم یه کم! از صح حالت بدی داشتم...مثله تهوع ! ولی الان که اینا رو نوشتم براتون حالم بهتره!

آخه این دو روزی که خونه مادرشوهری بودیم ..نتونستیم زیاد با همسرجان جیک جیک کنیم..اینه که این حرفا رو دلم مونده بود! حالا منتظرم ظهر برم خونه ..بعد ناهاری که هنوز نمیدونم چیه رو بخوریم و جلوی تلویزیون لم بدیم...بعد بگه چه خبر ؟ که من شروووووع کنم اینا رو براش بگم..

 

دیگهههه ..یک شنبه ظهر ولیمه دایی بزرگ گلم جونه...تهران!

ما که نمیریم!  از طرفی به خاطر خطر آنفولانزای مکه ای ها و از طرفی که مرخصی شنبه رو نمیدن به گلم جون ..

که ما اینو بهونه کردیم برای نرفتن که خدای نکرده ناراحت نشن..


روز یکشنبه هم خواهر شوهری از ک.ویت میاد...البته تنها ..یه عمل داره که باید انجام بده..همون قضیه کیست و فیبروم و اینا که همه خانوما دیگه دارن ! از کمردرد متوجه مشکلش شد و هی دست دست کرد تا بزرگ شد! و حالا نزدیک ۱۰ سانته! میخواد لاپ.اراس.کوپ.ی کنه چون از عمل باز خیلی بیشتر میترسه!

نوبت دکتر رو من براش گرفتم..البته قلباً نگرانم ..ممکنه خدای نکرده دکتره کارشو خوب انجام نده بعد بگن تو معرفی کردی و....من خیلی پرس و جو کردم ..توکل به خدا ..امیدوارم مشکلی پیش نیاد!

فکر کنم تا ده روز اینجا باشه و بعد برگرده..


آخر هفته خوبی داشته باشید و تعطیلات خوش بگذره..احتمالا تا دوشنبه آپ نخواهم کرد..
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/12ساعت   توسط جون جون  | 

هه هه هه!

یه قلو بود

خدا میدونه با چه تپش قلبی وارد اتاق سونو شدم! فکر میکردم همه دارن صدای قلبمو میشنون!

ازشون خواستم جناب همسر هم بیان داخل ..اونا هم مهربون..گفتن باشه!

در تمام مدت سونو آقای دکتر و آقای پدر آینده دوتایی مانیتورو چرخونده بودن طرف خودشون ..دستاشونم زیر چونه هاشون داشتن مستند نگاه میکردن!

دکتر هم دید که آقای پدر آینده همچین نیششون تا بنا گوش بازه و خیلی ذوق دارن انگار ! تمام اعضای بدنشو نشونش داد ..از فرق سر بچه امو تا نوک انگشتای پاشو توضیح داد...من فقط میشنیدم که میگفت: این لباشه!  این دستاشه! این روناشه(ای جاااان عزیزم...قربون رونات برم من! البته من که ندیدم!) بعد میگفت این ساق پاشه!   در پایان تمام این جملات هم آقای پدر آینده هی مگیفت: آآآآره !  آآآآره....آآآآآآآآره!

...فقط بچه ام شانس آورد مسایل ناموسیش مشخص نشده بود وگرنه دکتر اونم بلند بلند با جزئیات توضیح میداد! والا!

منم که اون پشت اعصابم خورد شده بود که این دوتا دارن خودشون واسه خودشون فیلم میبینن!

 

اینو بگمممممم در حین سونو این کوچولوی ۸۰ گرمی و ۱۲ هفته و ۵ روزه ی ما یه پشتک وارو هم زد!

باور کنید! همچین چرخید ! یعنی اول به پشت خوابید بود ..بعد شد به شکم...عزیزممممم

بعد که من دادم در اومد که منم ببینم..زحمت کشیدن مانیتورو چرخوندن و گفت: ببین اینو میبین تکون میخوره ! قلبشه! همین! انگار فقط باباش ذوق داره!

واااااای که به جرئت میتونم بگم هیجان انگیزترین لحظه زندگی مشترکمون بود ..لحظه های دیروز!

تازه بعد که از سونو اومدیم بیرون آقای پدر میگه :وااااای چقدر قشنگ مشخص بود! (میخواست حرص منو در بیاره ها! )دیدی یه معلقم زد واسمون! بیرون بیاد میخود چیکار کنــــه !


خولااااصه! بعدش رفتیم دکتر و سونو رو نشونش دادم و فشار و وزن اینا..... وزنم همون وزن ماه پیش بود ..دکی گفت از هفته آینده دیگه باید وزن اضافه کنی!

قرص آهن هم از دو هفته دیگه باید شروع کنم ..گفتم پس اونی که دیده شده بود چی بوده؟ که گفت ممکنه یه چیزی شبیه کیسه آبکی تشکیل شده باشه و بعد جذب شده باشه خودش!

امروز هم بار و بندیل رو جمع کردم تا بعد از اداره برم خونه مادرشوهری و شب با هم بریم عروسی نوه عمه گلم جون...

ببخشید که دیر شد خبر دادنم ..دیشب حالم خوب نبود ..الانم تا رسیدم شروع کردم به تایپینگ!

راستی ...خوابم میاد هنوز!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/10ساعت   توسط جون جون  | 

سلام و صبحتون بخیر

خوابم میاد

عصر نوبت سونو دارم و میریم دیدن فرزند یا فرزندان ِ درون!  امیدوارم پدرآینده بتونه بیاد تا باهم بریم..

دوست دارم ببینم وقتی مانتیور ُ میبینه چه شکلی میشه قیافه اش!

سعی میکنم فکر نکنم به اینکه دوقلو هستن یا یک قلو ولی خیلی سخته!


هفته گذشته بالاخره من تنهایی رفتم ولایت ..عصر چهارشنبه با داداشی رفتم و گلم جون هم عصر پنج شنبه اومد ..

دختر عمو و پسرعموهام باباییم رو بابابزرگ صدا میکردن سر به سرش میذاشتن و میگفتن زود پیر شدیااا !

مامان بزرگ هم که دیگههه هیچی! مدام سفارش میکرد! بابا بزرگ هم  از نتیجه دار شدنش خوشحال بود و میگفت کاش تا اون موقع زنده باشم!

اون یکی مامان بزرگ هم با بابابزرگ از قم اومده بودن! حسابی دور و برم شلوغ بود..

اونا هم خیلی ذوق داشتن...مامان بزرگ که چنددست لباس هم با خودش آورده بود!  منم که خجالتی ! 

خلاصه این چند روزی که اونجا بودم اصلا یادم رفته بود چه خبره! نه حالت تهوعی ..نه حساسیت به بویی...نخییییر! هیچی!

اینقدر خوب بوووود..حیف که تموم شد! 

عصر ۵شنبه هم همون طور که گفته بودم مامان بزرگ ختم انعام برگزار کرد و آش هم پختن  و اونجا فهمیدم فقط خواجه حافظ شیراز از مادر شدن بنده بی اطلاعه!که اونم حتما تا حالا فهمیده!

از در و همسایه های مامان بزرگ گرفته تااااا فامیل های دورتر!  هرکی منو میدید تبریک میگفت و ارزوی سلامتیشو میکرد ..یا میگفت امر خیرتون مبارک !!  بار اول که شنیدم فکر کردم قراره دوباره ازدواج کنم

دیگه...

ولایت که بودیم برف هم بارید ..کلی دلم واسه اون موقعها تنگ شد..

چقدر برای اولین برف ذوق میکردیم..ادم برفی ها...سر خوردن ها...برف بازیها..سرخ شدن لپ و نوک بینی هامون هی...جوونی..

آخرین برف بازی که یادمه شب یلدای سالی بود  که عقد بودیم و گلم جون و خانواده اش اومده بودن خونمون به همین مناسبت .موقع رفتنشون دیدیم اووووه چه برفی نشسته روی زمین ...مهمونا رفتن و ما و پسرعموها و دختر عمو و عموها توی کوچه چه بلاهایی که سرهم نیاوردیم!!! گوله برف بود که میخورد توی سر و صورتمون..از سر و صدای ما همسایه ها هم اومدن توی کوچه و خلاصه شب خاطره انگیزی شد..

 

یاد باد آن روزگاران یاد باد..


یه درگیری جدید فکری برات پیش اومده ..خوب درکت میکنم وقتی که خودم رو میذارم جای تو ..شاید عکس العملم نسبت به تو خیلی هم بیشتر می بود ولی.. مطمئنا عکس العمل اینطوری نبود..حرص خوردن و راه رفتن دور خونه نبود .. خود خوری نبود .. من اگه جای تو بودم به همونی که همیشه توکلم بود توکل میکردم عزیزدلم..برادرته ..دوستش دارم به اندازه برادر خودم..اینو بی تعارف میگم چون خیلی مهربونه..اما نادونه..ببخش که اینو میگم.. میدونم به خاطرش توی دردسر افتادی..به قول خودت پای تو هم گیره..اما... خوب میدونی که با حرص خوردن هیییییچی درست نمیشه ..فقط به خودت صدمه میزنی ..و به من و به اون نی نی که الان مسئولیتش با ماست...

میدونی دیشب چقدر خدا خدا کردم که با این همه عصبانیت خدیا نکرده بلایی سرت نیاد؟ کاش یه جوری خالی میکردی عصابنیتت رو ..کاش داداشت اونقدر که تو و بقیه خانواده به فکرشید به فکر شماها بود و این طوری همه رو توی دردسر و فشار نمیذاشت..

امیدت رو از دست نده درست میشه..

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/09ساعت   توسط جون جون  |