
چرا که دو روزیست فهمیده ایم شلوارهای سایز سی و هشتمان که اوایل ازدواج خریده بودم و مدت زیااااااااااادی بود در ساک لباسهای بی مصرف ! خسبیده بودن(ااصفهانی شدیم دیگه!) کاملاً اندازه مان میباشنننند!
هی میپوشم و جلوی آینه میچرخم تا باورم بشه!
بسی کیف داردبدون ذره ای تلاش و رژیم و ورزش آدم هی لاغر شود..بسی!
تصمیم گرفتم حالا حالاها به ستایش شیر بدمممم !
حیف که وزنه ای در دست نیست تا ببینیم چند کیلوایم!
امروز عازم قم هستیم به همراه جاریان گرام و مادرشوهر اینها
باشد که بخیر بگذرد!
چند دقیقه بعدش که صدای جمع کردن سفره میاد میرم پیشش دوباره ناهارش رو میدم دستش یه کم تنقلات هم میذارم تو یه ظرف کوچیک و میگم مواظب خودت باش .. عشقولانه میشیم .. تا دم در باهاش میرم..بای بای میکنم ..درو میبندم و سرییییییییع میرم میخوابم!
ساعت 8 صبحه .. لحاف رو تا روی چونه ام کشیدم و منتظرم صدای پاهاشو بشنوم .. که در ِ اتاقشو باز میکنه و میاد بیرون ..
بله بیدار شد .. در باز میشه ..میاد تو هال .. بالای سرم می ایسته ..منتظرم بگه ماما .. بعد یهو چشمامو باز کنم و بگم سلااااااااااااام خوشگلم ..
اما نه صدام نمیکنه ! ..میاد کنارم میخوابه . جای باباش ... خودشو زیر لحاف جا میده ! (اولین باره این کارو میکنه خیلی تعجب کردم)
اینقدر ذوق میکنم که میتونم چند دقیقه بیشتر بخوابم که حد نداره .. تو دلم قربون صدقه اش میرم و خوابم میبره
8 ونیم بیدارم میکنه!
فدااااااااااااااای تو گل ِ نازم
*از کوچه مون که میزنیم بیرون یه سه راه هست که یک طرفش چندتا فواره ی آب هست که معمولا بازن .. هررربار سلام میکنه به فواره ها ..بعدشم بای بای..البته خودش میگه آب ! نمیگه فواره که!
خب حالا تصور کنید اگه خدای نکرده یه بار رد بشیم و فواره ها باز نباشن ما چه بساطی داریم!!!! باید بریم به شهرداری تقاضا بدیم نبنده این فواره ها رو ..من زبونم مو در میاره هرررررربار هی توضیح بدم که چرا آب نیست!
یعنی این ووروجک زبونش باز بشه و حرف زدنش روون بشه فاتحه ی فک من و باباش دیگه خوندس!
*یه تاب داشت که الان دیگه تاب نیست ..بلکه به عنوان سورتمه توی خونه ما ازش استفاده میشه ! تاب رو به امر ایشون اوردیم پایین..میشینه توش ..بعد پانتومیم اجرا میکنه تا ما بفهمیم که باید طناب های تابش رو بگیریم و بکشیم دنبال خودمون! یه ذوووووووقی هم میکنه بیا و ببین!
*تعداد دفعاتی که میگه ماما الان به اندازه بابا شده!
گاهی وقتا که باباش خونس و میخواد بگه بابا قاطی میکنه .. میگه : مابا! ... چند ثانیه بعد یهو میفهمه چی گفته درستش میکنه و میگه بابا!
*نی نی ِ مورد ِ علاقش هم با خودش میخوابونه ..با خودش غذا میده .. با خودش توپ بازی میکنه ...
اینقدر خوردنی میگه نی نی که میچلونمش هر بار ..
* خونه مادرشوهری اینا توی کوچه پس کوچه اس ..هر وقت میریم خونشون من توی راه هی بهش توضیح میدم که داریم میریم خونه مامان جون ..پیش باباجون ..عمه ..عمو(البته یکی دو بار من این توضیح رو ندادم دیگه الان نیاز به توضیح نیست چرا شو میخونید پایین تر)
از بین اینا فقط عمه رو تکرار میکنه ..اونم نه عمه .. بلکه اَمّه !
حالا اصل ماجرا اینه یه وقت ما داریم میریم جای ِ دیگه به جز خونه عمه اش ولی مسیرمون کوچه پس کوچه اس ! هی میگه : اَمه؟
من: نه مامان جان میریم ...
ستایش چند ثانیه بعد: اَمه؟
من : نه عسل میریم ...
ستایش چند ثانیه بعد : اَمه؟
من : نه جیگر یه روز دیگه میریم پیش عمه ...الان داریم میریم ...
ستایش بلافاصله: اَمه؟
من: نه فدات شم میریم ...
ستایش: اَمه ؟
من با دهن ِ خشک و حال ِ انفجار از خستگی و خنده در هم : نهههههه میریم ...
آقای پدر ِ ستایش لطفا دیگه از کوچه پس کوچه ها جایی جز خونه عمه نروووو ! ای بابا ! گیری افتادیما !
دیشب باسردرد خوابیدم ..صبح با سردرد بیدار شدم .. تا ساعت 11 کلنجار میرفتم با خودم و ستایش و شردرد و آخرش یه مسکن هم خوردم ولی افاقه نکرد!
تلفن زنگ زد ..خاله ی بزرگ..دعوتمون کرد بریم تهران /نیم ساعت حرف زدیم .. تلفن که تموم شد دیگه از سردرد خبری نبود
این سردردها تازگی زود به زود میان سراغم ..
کاش هربار با تلفن حل بشن!
دوجلسه مشاوره رفتیم درمورد برخی رفتار های ستایش . کناره گیریش از جمع و شخصیت های جدید مهمترینش بود
خیلی حرفاش برامون تکرار بود ..(سی دیهای هولاکویی رو گوش کردم قبلاً)
جلسه دوم که دیروز بود ستایش هم بردیمش به پیشنهاد دکتر ..
درکل مورد ِ خاصی در ستایش ندید ..همه رو اقتضای سن وشرایط محیط اطرافش میدونست(مثل جمله جنب و جوش زیادش توی مطب که هی دور صندلی ها تاب میخورد /زیر میز رو سردرمیاورد! /خودکارهای روی میز دکتر رو میخواست و... ).. و گفت تا 2و نیم 3 سالگی خیلی از این رفتارها عادیه .. کم کم بهتر میشه همونطور که غریبی کردن های الانش نسبت به 3 ماهگی و 6/7 و....ماهگی خیییییییلی کمتر شده
(مریم مرسی بابت معرفی مشاور ..اخلاقش عالی بود/ تجربه اش هم)
شاید از آخرین پستی که نوشتم تا حالا 20 بار پست مطلب جدید رو باز کردم و بستم!
به جرئت 100 تا پست نوشته شده و ثبت موقت تو ذهنم دارم الان ..
حرف به درد بخور که نزدم واستون ..حداقل عکس ببنید ..
http://upload.ninifa.com/images/8comyi1my86kdc8gohzw.jpg