
سلام و اول هفته همگی بخیر
4 شنبه بود که خبر دار شدیم مامان بزرگم(پدری) تو حمام (یعنی تو رختکن) سرش گیج رفته و خورده زمین و کتفش شکسته ...و خلاااصه کلی غصه خوردیم و البته خدا روشکر کردیم سرش یا مثلا لگنش نشکسته !
این شد که رفتیم ولایت تا ببینیمش و اینا ! خونه مامان اینا چسبیده به خونه مامان بزرگمه و اینه که خب بیشتر مسولیت نگهداری و غذا پزون خواه نا خواه میفته گردنه مامانم نسبت به اون زنعمو هام که خونشون سه تا در اون طرف تره ! اون یکی هم چندتا کوچه بالاتر .
خولاصه ما هم به تبعیت از مامان و بابا شام ناهار اونجا بودیم و همش هم دلمون کباب شد از آه و ناله های مامان بزرگ و گلایه به خدا که :من یه مادر داغ به دل بودم و تحمل ندارم خدا ..منو میبردی خب ! خداجون ما رو به این دردا دچار نکن ..چه تو پیری و چه تو جوونی ..مرسی !
این از این ...صبح جمعه بابا بردمون آلبالو بچینیم از زمین بابابزرگم(عکس اول پست هم ماله همون روزه) ..کلی خوش گذشت...گرچه درختاش امسال خیلی پربار نبودن ولی خب یک کیلویی به زور جور کردیم و اومدیم...مامان میخواست سهمه منو همونجا واسم مربا و شربت کنه که من قبول نکردم ..گفتم خودم میخوام درست کنم یااااد بگیرم ! آخی !
هدیه روز پدر هم به بابایی ربع سکه دادیم و گلم جون از هم مامانی یه جفت کفش هدیه گرفت که ما کف کردیم که شماره کفششو از کجا میدونست آیاااا؟ گلم جون میگفت من خودم شماره کفشمو نیییدونم چنده !!!! قشنگ هم اندازه پاش بودا ! جل الخالق !
کلا مامانی ِ من یه جورایی استعداد خاص داره ! نمیدونم اسمشو چی میشه گذاشت ..بذارید دوتا مثال بزنم براتون
مثلا ما یه شب داشتیم درباره سفر و مرخصی و شمال و اینها حرف میزدیم و گفتیم شاید بشه تو مرداد رفت شمال و همین ! در همین حد ! اصلا همینجوری حرف زدیم که بیکار نباشیم ! بعد فردا صبحش که با مامان تلفنی حرف میزدم گفت: بهتون مرخصی نمیدن برید مسافرت ؟ شمال نمیرید؟ !!!!!!!!!! قیافه منو با توجه به سابقه های قبلی تصور کنید خودتون!
یا یه بار داشتیم درباره رفتن به دکتر ز.ن.ان میحرفیدیم که کی خوبه و کی بده و برم یه نوبت بگیرم و ضرر نداره و اینا ...بعد فرداش دوباره مامان پشت تلفن میگفت ..دکتر ز.ن.ان خوب سراغ بگیر و یه نوبت بگیر بری ..ضرر نداره چند وقت یه بار بری !!!
اسمه این حس رو چی میشه گذاشت؟ حس ششم؟ ....راستی تله پاتی نیست؟
وقتی این مثالها رو شبا که گلم جون میاد واسش تعریف میکنم میگه : مامان اینجا دوربینی ..استراق السمعی چیزی کار نذاشته؟؟؟!!!!!
این هفته هم میگفت چشمات مثله کسایی میمونه که میخوان یه حرفی بزنن ولی نمیزنن ! تو رو خدا اگه حرفی ..درد دلی داری به من بگو ....الهییییییی من قربونش برم که اینقدر مهربونه ...چند دقیقه بعدش میگفت : کی ماشین میخرید تا من و بابات خیالمون راحت بشه که شما دیگه ماشین هم دارید ؟ خداییش میبینید ؟ پدر مادرها تا عمر دارن باید همش غصه بچه هاشون رو بخورن که چی دارن چی ندارن؟ منم گفتم مامانی بی خیااااال حالا ماشین رو میخواییم چی کار؟ بابا دار و ندراشو داده ما خونه خریدیم حالا بریم ماشین بخریم به جای اینکه یه کمی از پولشو پس بدیم؟ .... اینو که گفتم دعوام کرد ! گفت بسه ! حرف پس دادن رو هم نزن !
چهارشنبه رفتیم یه گشتی انقلاب زدیم و طبق معمول رفتیم کتاب فروشی و بازم نتونستیم دست خالی بیاییم...من خیلی اتفاقی یه کتاب رو که م.ج.له م.وفقی.ت معرفی کرده بود دیدم و خریدمش "م.ادر یک دق.یق.ه ای" برای منی که استرس تربیت فرزند و نگرانی آینده و کلی سوال دیگه داشتم، عالی بود و راهکارهای جالبی رو در سه راز ارائه کرده!
اکثر صفحه ها و پاراگراف هاشو چند بار میخونم ..هنوزم تمومش نکردم بس که کند میخونم و با دقت ..البته قطری نداره ها سبکه !..خلاصه که قصد فرزند داری یا فرزند نداری هم که دارید اینو بخونید ..من که خوشم اومد !
از آلبوم بچگی هام که خونه مامان اینها بود با موبایل چندتا عکس گرفتم ..کیفیتش خوب نیست ولی خب ..ببینید منووو !
الی کوچولو اینجا دارم با کفشم که از این بوق بوقیاس بازی میکنم
الی وقتی یک سالش شده این عکسو خیلی دوست دارم..چقدر ذوق دارمااا .. مامان میگه من ۹ ماهگی زبون باز کردم و جواب تلفن رو من اول میدادم و کلی خوش و بش میکردم با اونی که اون طرفه خطه ..ولی داداشی تا ۲و نیم سالگی حرف بی حررررف ! ...همینجوی گفتم که بدانید !![]()
این پست فقط عکسه
بنجامین (داشت کچل میشد آوردیمش تو تراس و کود بهش دادیم ..اگه خدا بخواد داره شفا میگیره)
برگ بیدی (قراره روی طبقه قرار بگیره)
نمیدونم اسمش چی بود (نرده ها واسه همین رفتن جلوتر)
اینم گلچینی از جشنواره گل
عکس کاکتوس ها هم تو پست روز زن گذاشته بودما ..دیدین؟
*نظرات تو پست پایین لطفاً
اینجا اصفهان است ..ساعت ۱ و ۱۶ دقیقه بامداد و.. خواب به چشمای دو رنگ من نمیاد
اینو تاااازه همسرمان کشف نموده اند ..بعد از دو سال !
دو سال ؟ ۲۶ مرداد میشه ۲ سال ! ناگهان چقدر زود دیر میشود !
۵ شنبه جمعه ولایت بودیم و خاله ها و مامان بزرگ و بابابزرگ مادریم هم بودن ..خونه کلی شلوغ بود ..۴ تا بچه قد و نیم قد هم اون وسط رژه میرفتن و یه کم که گذشت حیاط رو کشف کردن و رفتن روی سری دوم سبزی کاری های بابا گرگم به هوا بازی کردن ! آی من حرص خوردم !
مامان سرش شلوغ بود ..خب مامان و خواهراش بودن و مهمونداری...اصلا نشد درست و حسابی ببینمش و بحرفیم ..دلم تنگ شده بود خب ..سه هفته میشد که ندیده بودمشون.. کادوی روز مادر رو بهش دادم و الان یادم افتاده که چرا اون موقع بوسش نکردم؟ چقدر من بدم !
جمعه عصر برگشتیم اصفهان و نیم ساعت بعدش جوشکار اومد خونمون و نرده های تراسمون رو یکمی برد جلو تا بتونیم پشتش گلدون بذاریم ! وای که ما خودمون رو داریم خفه میکنیم از گل ! ولی قشنگ شده ! ![]()
امروز هم بازار نوردی کردیم دوتایی ..![]()
مانتو خریدم و شلوار و مقنعه و عینک آفتابی و ...برای خونمون هم ازاین کشتی کوچولوها (واسه بالای شومینه)و یه تابلو و یه فانوس خوشگل که عکساشونو میذارم حتما ..
گلم جـــــــــــــون خودمونیمااااا خیلی لارجـــــی ! من هی خرج میتراشم و تو هم نه نمیاری ! همین نه نیاوردنت منو خجالت میده باور کن !![]()
در ضمن خیلی خوشم میاد وقتی زودتر از من و بدون اینکه من بگم جلوی طلافروشی ها ایست میکنی و زل میزنی به طلاها !![]()
اگه برای خوشحال کردن من اینکارو میکنی باید بگم محشرییییییی..
دوستت دارمممممممممممممممممممم این هوااا !![]()
دو تا دوست فرموده بیدن که دنیا رو آب ببره منو خواب میبره و جوونا دارن کشته میشن و من فکر لباس خریدنم و اینا !...اینجا جواب بدم تا دیگه نبینم از این کامنتا "خوش ندارم".... من به اندازه کافی پیگیر همه نوع خبری هستم و مواظبم آب منو تو خواب نبره ! افکارم و دغدغه هام رو برای خودم نگه میدارم و دوست ندارم اینجا بنویسم ..والسلام !
کسی از این کمربندهای لاغری استفاده کرده یا اطلاعاتی درباره اش داره ؟(از این مدلا که به بازو و ران و ساق هم میشه بست) میخوام بخرم ولی نمیدونم واقعا کارایی داره یا نه ..ممنون میشم کمکم کنید