تبليغاتX
عاشقانه های همسرانه Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker
تو مرا می فهمی... من تو را می خواهم.. و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است
هرگز چيزی مرا اين‌گونه
شاد نکرده بود
که در تلألو لبخند تو
                           ماه شدم.

گفته بودم چنان دوستت خواهم داشت
که معنی دوست داشتن را
عوض کنند؟

 

ازت خوشم میاد! ازت خسته نمیشم..دلگیر نمیشم..استرس هام با گذر زمان مدلشون عوض میشه..اولا دغدغه دوری راه بود..کنارش دغدغه زندگی مشترک و هزارن مشکلی که ممکن بود پیش بیاد ..دغدغه بعد دغدغه مالی و خونه..دغدغه مشکلات و یکی دوبار گردوخاک اخلاقیمون به مرور محو شد..نابودشون کردیم ..شد دغدغه آینده ..

وحالا دغدغه از دست دادن هرچی که تاحالا این حس های خوب رو بهم داده

خدایا من چقدر شکر کنم که راضی باشی ازم؟ خودم که راضی نیستم از خودم...خدایا میترسم بگم از چی میترسم ولی تو خوب از دل ماها خبر داری..تنهامون نذار و باز هم کمکمون کن


مجیدم.. من باهارم تو زمين
من زمين‌ام تو درخت
من درخت‌ام تو باهار
ناز ِ انگشتاي ِ بارون ِ تو باغ‌م مي‌کنه
ميون ِ جنگلا تا‌ام مي‌کنه.
 
تو بزرگي مث ِ شب.
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگي
مث ِ شب.
خود ِ مهتابي تو اصلاً، خود ِ مهتابي تو.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/17ساعت   توسط جون جون  | 

صبح چهارشنبه با کلی ذوق و شوق بیدار میشم که برم .سونو تا قلب بندانگشتی جا گرفته در وجودم را ببینم!

توی راه آیت الکرسی زمزمه میکنم ..در حد انفجار آب خوردم و دارم میترکم ...و این حس انفجار سه ساعت این مادر کوچک و منتظرو همراهی کرد تا تنها نباشه!

نوبتم میشه و ..در اوایل کار خانومه یه سوالایی میپرسه که تعجب میکنم ..جواب همشونو میدم: "نه"!

کلی دید میزنه و صفحه رو میچرخونه تا منم قلب کوچولوشو ببینم! اما یه چیز دیگه هم نشون میده!

میگه "احتمالا دوقلو داریا! " اولین چیزی که به ذهنم میرسه چیه؟ "کائنات ِ گلی!" تو دلم میگم :گلی؟ میکشمت!

اما زود از فکر و خیال در میاره منو و میگه ! اما قطعی نمیشه گفت! شاید لخته خون باشه!

باید یه نوع سونوی دیگه انجام بدی !

میترسم! میگم نه .اول با دکترم مشورت میکنم بعد میام اون نوع سونو ! پامو که از در میذارم بیرون زنگ میزنم به گلم جون..صدام مثل روزی که جواب مثبت رو گرفتم میلرزه..براش تعریف میکنم و میگه خب کاری نمیشه کرد! بذار ببینیم چیه!

ظهر با مامان حرف میزنم و برای اونم تعریف میکنم

عصر میشتابم به سوی دکتر جان که مامان زنگ میزنه و میگه ما هم داریم میاییم اصفهان نرو تا من هم بیام باهات! یک ربع دیگه میرسیم!

وای خونه به هم ریخته در حد سگ زدن و گربه رقصیدن! زود بر میگردم و خونه رو در عرض یک ربع تمیز میکنم و مهمونای عزیزمون میرسن..باز هم دستاشون پره از خوردنی و..!

یهو یه دلگرمی خاصی تو دلم جون میگیره وقتی مامان میاد..

میریم دکتر و در کمال ناباوری میگه یا دوقلو یا تهدید به سقط! کوتا بیا دکییییییی!

حسم بهم نمیگفت تهدید به سقط!  گفت استراحت کن و آمپول پرولوتون۲۵۰ هم داد ۴ تا !هفته ای یکی!

دروغ چرا! نگرفتم که بزنم!  تحقیق و سرچ کردم و دیدم من خ.ون.ریزی و ... نداشتم! کار خاصی هم نکردم که باعثش شده باشه!

مامان تعریف میکنه که مامانش(مامان بزرگم) چند تا از بارداری هایی که داشته دوقولو بودن که یکیش آب بوده و هیچ مشکلی برای اون یک به وجود نیاوردن ..میگه شاید تو هم اینو از اون به ارث برده باشی!

یه کم خیالم راحت میشه..

دکی گفت ۲ شنبه بیا برای سونو ..ولی من ۴ شنبه میرم! لجبازی نیست! یه حسیه که مطمئنم میکنه که خطری نیست!

مامان و بابا تا صبح جمعه خونمون بودن

من اون دو روز واقعا عذاب وجدان داشتم وقتی میدیدم مامان و گلم جون هر دو تو آشپزخونه میپزن و میشورن و مرتب میکنن و سفره پهن میکنن و بعد دوباره ...

در کنار عذاب وجدان یه حس خوب هم آدمو همراهی میکنه..یه چیزی شبیه خوشبختی..!

وقتی رفتن حالم خیلی بد شد! یه همسایه داشت تو حیاطشون کباب درست میکرد بوش تا شب توی بینیم بود و بالاخره برای اولین بار حالت ت.ه.وع واقعی به سراغم اومد و... 

وقتی رفتن حال روحیم بود که روی جسمم هم اثر گذاشت و باعث شد با دوتا ماسک روی صورتم بوی غذای در حال پخت رو تحمل کنم!  خداییش دو تا ماسک هم حریف بوی گوشتی که توی زودپز در حال پخت بود نمیشد! البته مراحل پخت برنج و گوشت رو هم گلم جون انجام داد و من فقط دستورالعمل میدادم! تمام ظرفها رو بعدش شست و جابجا کرد و آشپزخونه رو گل انداخت و برام میوه آورد و بعد خوابیدیم!


مامان بزرگم بود که میگفتم حدس زده بود خب؟ یادتونه؟ به زنعموها هم حدسشو انتقال دادن و اونا هم چپ و راست مامان رو سین جیم میکنن!فوضولا! دقیقا هر دوشون هم به کانال ارتباط خبری ولایت متصلن! و این یعنی ...

بنده خدا مامانم عاجز شده بود ..گفتم این بار پرسیدن بگو آره ..به درک !بذار بدونن دیگه شتر سواری که دولا دولا نمیشه! تا خبری نبود که یه سره سوال میکردن..حالا هم که هی میپرسن! چقدر متنفرم ازشون!

امروز عصر هم میرم خونه مادرشوهری..به اونا هم میگم ..چون نسبت فامیلی دور داریم بهتره خودم بهشون بگم تا از این و اون بشنون!

بیخیال خون خودمو کثیف نکنم !

برای اون یکی قلو هم دعا کنید که یا درست و حسابی شکل بگیره یا اصلا هیچی نباشه و تا ۴ شنبه جذب شده باشه!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت   توسط جون جون  | 

تاریخی با  ۴ تا ۸ توی وبم ثبت نشد چون:

صبح جمعه ساعت ۸ از خونه زدیم بیرون و رفتیم خونه مادرشوهری ..تا شب هم اونجا بودیم و از اونجایی که منه خوابالو نتونستم ظهر خونه مادرشوهری بخوابم ..تقریبا وقتی رسیدیم خونه بیهوش شدم!

قبلاْ ها !(آخی دیگه تموم شد اون دوران) اگه نیم ساعت هم بعد از ظهر میخوابیدم شب حداقل تا ساعت ۲ نیمه شب طول میکشید تا خوابم ببره و دیگه از خستگی چشمام روی هم میرفت بعد خوابم میبرد!

ولی !...ولی حالا:

بعد از ظهر بعداز ناهار میخوابم تا وقتی گلم جون بیادش!(فکر شام و اینا هم که تعطیل دیگه! مستحضرید! ) بعدش یه فکری برای شام و بلافاصله بعدش اگه اراده کنم خوابم!

یعنی میتونم ساعت ۸ و نیم شب هم بخوابم ! ولی خب نمیخوابم چون گلم جون گناه داره ! تا ۱۰ و نیم  ..  ۱۱  بیداریم و بعد لالا!

خونه مادرشوهری جاریان گرام را بعد از مدتهای طویل زیارت نموده و تا شب هم دور هم بودیم..

جاری ۱ و نی نی کوشمولوش مدام درگیر بودن! نی نی گریه کنه ..چیغ بزنه..بعد مامانش به زور شیرش بده و بخوابوندش..بعد یه کم بخوابه و دوباره همون پروسه بیدار شدن و جیغ و شیر و خواب!

اما گلم جون تکنیک های خوبی به کار میبرد برای ساکت کردنش ! کلی امیدوار شدم به حوصله ای که داره! امیدوارم تا ۷ ماه  آینده همین طوری بمونه و حتی بهتر هم بشه!

خیلی دور و بر نی نی نرفتم! اصلا حسش نبود !

خودم هم حسی ندارم هنوز ! فقط خیلی حساس تر و دل نازک تر شدم! گاهی واقعا دلم میخواد بشینم یه کمی بی دلیل گریه کنم ولی نمیکنم و خودمو با یه چیزی سرگرم میکنم!  هیچ دلیلی هم نداره ها یهو دلم میگیره بعد باز میشه!

حالت های بدی ندارم ..فقط گاهی نسبت به بوی غذا واکنش نشون میدم که اونم بعد از خوردن دو سه تا قاشق از غذا یا چشیدنش در حال پخت رفع میشه!

صبح تا ظهر که بیرونم کلاْ حالم خیلی بهتره نسبت به وقتی که توی خونه هستم..دیروز هم خونه مادرشوهری بودیم اصلا حال بد و بوی خاصی به مشامم نرسید ..دور و بر آدم که شلوغ باشه همینه!


سری قبل که رفتم دکتر دوتا کتابچه بهم داد که مفید و مختصر درباره تغذیه و نکات خطرناک و نرمش های این دوران توضیح داده بود ..دلم برای دکترم تنگ شده! از حالت های وی.ار پرسید و وقتی گفتم به اون شدت معمول نه ! کلی خوشحال شد..واقعاها!

این هفته دوباره باید برم سونو برای کنترل قلب! شاید چهارشنبه برم! دکتر سونو بار قبل نذاشت سرم سمته مانیتور باشه ! ولی این بار حتما میخوام ببینمش اگه نذاره ول میکنم و میام بیرون!

جواب هپ.اتیت و  ای.دز هم هنوز نرفتم بگیرم(هپ.اتیت که واکسنشو زده بودم .. ای.دز هم ان شاالله نداریم)


چند شب پیش خواب دیدم دارم میرم خواستگای برای گلم جون!!!!!!! اینقدرم سفت و سخت دنبال جواب مثبت بودم از دختر خانوم! تو خواب دختر رو میشناختم فکر کنم از فامیلای خودم بودن ولی بیدار شدم یادم نبود دیگه!  صبح با حالت غمگینانه بهش میگم: چرا منو فرستادی برم خواستگاری برات؟؟؟؟؟؟؟

* میگم اگه بلا ملایی خدای نکرده/ زبونم لال سرم اومد شماها وکیل مجازی از طرف من.. نذارید بره زن بگیره ها 


این دوران یکی از مزیت هاش اینه که همه هواتو دارن ! بهترین قسمت از هر غذایی یا خوراکی رو اول تعارف میکنن بهت!

ولایت که بودیم بابا هی گوشت میذاشت تو بشقابم! حالا قبلا هم میذاشت بنده خدا ..نه که بگم قبلا اینطوری نبود ولی الان بیشتر اصرار میکرد و هی میگفت بخور!  مامان هم که هی تلفنی میگه الان خوبی؟ حالت بد نیست؟

تو دلم خیلی به قدرت خدا فکر میکنم ..اون موقعها که جاری ۱ باردار بود حالش بد و تمام ۹ ماه رو خونه مادرش پذیرایی شد هی به خدا میگفتم :من اینجا هیشکی رو ندارم .اگه حالم بد باشه.مامانم که هی نمیتونه بابامو تنها بذاره و بیاد پیش من که! چه دوران بدی خواهم داشت! خدایا کمکم کن!

ایشون هنوز هم خونه مادرشه..بچه اش داره ۲ ماهش میشه و هنوز رنگ خونه و اتاق خودش رو ندیده!(واقعا یک شب هم نرفتن خونشون )

ولی حالا میبینم که خدا خوب هوای بنده هاشو داره! به هرکی بسته به شرایط و طاقتش شرایط سخت رو میده..

مامانم پیشم نیست ..۱۲ ساعت در روز رو تنهام و اون رسیدگی هایی که خیلی ها میتونن داشته باشن رو من ندارم ..ولی حالم خوبه! روحیه ام خوبه..

نسبت به غذا پختن حال بدی دارم ..باید یه زور بالای سرم باشه ولی میپزم! میخورم.. و در کل خوشحالم که باعث به زحمت افتادن اطرافیانم نیستم..خدایا بازم هزارمرتبه شکرت..

دوستای خوبی دارم که تلفنی کلی توصیه و راهنمایی بهم میکنن ..اس ام اسی حالمونو میپرسن ..آرزوی خوب میکنن ..کامنتهای خوشگل میذارن و..چی بهتر از این؟

 

روزهامون الان پرتقالیه پرتقالیه .. اصلا حسرت روزهایی که تمام خواهند شد رو نمیخورم..بیرون رفتنهای دوتایی..دست در دست هم بودنها..سینما رفتنها ..خریدها و گشت زدن توی غرفه های رفاه! اومدن و رها کردن خریدها روی اپن و خوابیدن های آرام و در سکوت مطلق عصرها ! خیلی چیزها در چندماه آینده تموم میشن ولی در عوض یه برکت و یه رحمت  و یه فرشته میاد که زندگی رو بعد از کمی سختی کشیدن(موقع به دنیا اومدن و بزرگ تر شدنش) برامون شیرین تر کنه!  

 وقتی حس کردین اونقدر از عشق اشباع شدید ...اونقدر محبت و علاقتون به زندگی مشترکتون سرریز شده..وقتی حس کردید میتونید اون عشق سرریز شده رو نثار یه موجود دیگه از خون خودتون بکنید بدون اینکه کم بذراید برای شریک زندگیتون..وقتی درک کردید میتونید باز هم عاشق بشید بدون اینکه تفاوتی توی رابطه و لحظه های خوشتون بوجود بیاد و طرفتون دلگیر بشه  ..اون موقع وقته پذیرش یه الماسه !

...

آره....روزهامون الان پرتقالیه پرتقالیه .. روزهای شما نیز خوش!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/09ساعت   توسط جون جون  | 

پاییز توی این خونمون خیلی دوست داشتنی تره ..تو خونه قبلی جلوی حیاطمون یه خونه سه طبقه بود که دیوارشم سیمانی بود و  نه آفتابی درست و حسابی دیده میشد نه ابری و نه بارونی

ولی اینجا ! تا خود کوه صفه و ابر و مه بالای قله اش رو میشه خوب دید زد ..میشه رفت تو بالکن و یه نفس عمیق کشید تا ریه هات جون بگیرن.. اگه این نفس عمیق رو با خیال راحت و اون ته ته های قلب با تشکر از خدا کشید که دیگه فبها !

اگه همون موقع که داری نفست رو میدی تو یاد عزیزترین های زندگیت بیفتی هم لذتش دوچندان میشه..

من عاشق پاییز توی خونه جدیدمونم .خونه خودمون !

چقدر از داشتنت خوشحالم گلم جون..من هر شب رو با شکر خدا و هر صبح رو با دعا شروع میکنم تا این آرامش رو ازم نگیره..ازمون نگیره ..

خدایا شکرت که الان میام سرکار  .. میتونی یه کاریش کنی که ماه بعد هم این بولتن رو بخوان چاپ کنن؟


مامان و بابا یک شنبه رفتن تهران! نمیدونم یهویی چرا قصد سفر کردن !

دیشب زنگ زدم میگم کجایین؟ میگن شمال !

آخه الان چه وقت سفره ؟اونم شمال؟ تو این بارندگیا؟

هی تو دلم فکر و خیال راه میدم ..چقدر راه دوری بده !

افکار بد رو ..مشکوک بودنشون رو از خودم دور میکنم و توکل میکنم به خدا ..میدونم خدای نکرده زبونم لال اگه چیز بدی هم باشه به من نمیگن !

حالا که خودشون میخوان منم نباید فکر و خیال کنم نه؟

بذار بیان...میگم اگه شمال بودین سوغاتیاش کوووو؟


مجید جونمممم میعشقمت فراووون امروز به سر زده بیام بانک ببینمت باور میکنی دلم برات تنگ میشه ؟ مثله قبلا ها ! مثل اون موقع ها که هفته ای یه بار میدیدمت!

دلتنگی هام اون موقع هفته ای بود و الان روزانه و ساعتی !

من کی درست میشم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/05ساعت   توسط جون جون  |